
خواستم مطلبی ،چیزی بنویسم؛امابه علت اینکه این مغزگرام!
فعلا! به این قطعه شعرکه بعدازدو ساعت![]()
سال ماه و روز نو تون مبارک صدسال به ازین سالها 
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالا
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
با لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود
اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل"
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
"بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
گل همیشه . . .
شقایق هست تو نیستی چه باید کرد؟
...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت توسط فرح انگیز |
بایدکنار دریا در یک شب مهتابی نشسته باشی... ...نور ماه روی آب بی کران دریا سفره ءنقره اش را پهن کرده باشد... ... تنها باشی و تصنیفی را همراه با خواننده اش زمزمه کنی... بعد دلت تنگ باشد... به عبارت بهتر دلت از فاصله سوخته باشد... چشمانت هم از فرمانت سر باز بزنند و ... خب معلوم است وقتی چشمان یک انسان خیس می شود یعنی یادی خاطره ای در دلش زنده شده... بعد می گویند یک احساس گذراست بعد می گویند از دل برود هر آن که از دیده ... من نمی فهمم! چه اجباری دارند که از قوانینشان پیروی کنی! بله چهره ای که برای چشم و ابرو و گیسو و بوسه و ... در دل نشیند بی شک با ندیدن از یاد می رود... ولی خدا قسمت کند! علاقه ات از شعور و قلب و منطق و درک یک انسان نشات بگیرد... یعنی خدا قسمت کند که افتخار لمس چنین عشقی را داشته باشی... دیگر هزار سال دوری هم نمی تواند فراموشی حاصل کند ... 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت توسط فرح انگیز |
| ||||||