تبليغاتX
زیر ِآسمون ِهامبورگ

   

 
"سفره هفت سینی که درآغازسال 1390احاطه اش کرده بودیم!

خواستم مطلبی ،چیزی بنویسم؛امابه علت اینکه این مغزگرام!
 
 باوجودهوش سرشاری که! دارم هههه
 
 هنگ کرده! فعلا! به این قطعه شعرکه بعدازدو ساعت
 
 جستجودر نت پیدایش نمودم اکتفامی نمایم"
 
قربوون شما:فرنگیز

سال ماه و روز نو تون مبارک صدسال به ازین سالها
 
       
                                                           
 
داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش 
 
 شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

  اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

   گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

  یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

     ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

   شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری 

    به جان دلبرش افتاده بود-اما-

     طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

   ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

   شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد 
 
  چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

   بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

  و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من  
                                        
   بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من 

   به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

  و او می رفت و من در دست او بودم

   و او هرلحظه سر را رو به بالا

    تشکر از خدا می کرد

   پس از چندی

    هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت

   و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت 

   با لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ 

     در این صحرا که آبی نیست

    به جانم هیچ تابی نیست 
 
       اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

      برای دلبرم هرگز دوایی نیست

  و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود
 
  اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و 

  من در دست اوبودم

   و حالامن تمام هست او بودم

    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

   نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

     که ناگه

     روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

  دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

   نشست و سینه را با سنگ خارایی

  زهم بشکافت

  زهم بشکافت

  اما ! آه

     صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد  
 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

"بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

"بمان ای گل"

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه . . .
 
تا شقایق هست زندگی باید کرد
شقایق هست تو نیستی چه باید کرد؟
...


 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت توسط فرح انگیز |


 

 

بایدکنار دریا در یک شب مهتابی نشسته باشی...

 ...نور ماه روی آب بی کران دریا سفره ءنقره  اش را پهن کرده باشد...

... تنها باشی و تصنیفی را همراه با خواننده اش زمزمه کنی...

 بعد دلت تنگ باشد... به عبارت بهتر دلت از فاصله سوخته باشد... چشمانت هم از فرمانت سر باز بزنند و ... خب معلوم است وقتی چشمان یک انسان

خیس می شود یعنی یادی               

خاطره ای  در دلش زنده شده...              

 بعد می گویند یک احساس گذراست بعد می گویند از دل برود هر آن که از دیده ... من نمی فهمم! چه اجباری دارند که از قوانینشان پیروی کنی!

بله چهره ای که برای چشم و ابرو و گیسو و بوسه و ... در دل نشیند بی شک با ندیدن از یاد می رود...

ولی خدا قسمت کند! علاقه ات از شعور و قلب و منطق و درک یک انسان نشات بگیرد... یعنی خدا قسمت کند که افتخار لمس چنین عشقی را داشته باشی... دیگر هزار سال دوری هم نمی تواند فراموشی حاصل کند       ... 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت توسط فرح انگیز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

Herzlich willkommen

اولین وبلاگی که بعد از رفتن ِمادر در صدد ِدرست کردنش شدم زیبای خفته بود . کتاب را دوس دارم و زیبای خفته اولین کتابی بود که در کودکی خواندم . آنگاه که با چشمانی گریان از کوتاه کردن ِ موهای بلند و سیاهم طفره میرفتم مادر با وعده خریدن ِ کتاب موهایم را کوتاه کرد . زیبای خفته


متولد ِماه ِآذر ( قوس )رنگ ِزرد رو به گونه ای عجیب دوس دارم


گاه خاطراتی از آلبوم ِ خاکستری و گاه رنگی ِگذشته ام و گاه تکه شعری که آرامم می کند و نیز آیندهءنامعلومی که در پیش دارم و در انتظارم هست سطرهای این وبلاگ را پر می کند


مدت 17 سال مقیمِ آلمان هستیم . غربتِ آلمان راباهمه سردی و خشکی اش دوست دارم شاید هم بهش عادت کردم


نقاشی و مناظرِ فانتزی و افسانه ای رو خیلی دوست دارم .شاید به این ربط دارد که از بچه گی و دوران کودکی از کتابخانه بزرگِ داداش فریدون کتاب هایش را بر می داشتم و بدونِ اجازه می خوندم . کتاب هایی از قبیلِ امشب دختری می میرد ، پلنگِ دختر فریب ، کفش های غمگینِ عشق ، قلاب ماهی و غیره از نویسندگانی چون پرویزِ قاضی سعید ، ر. اعتمادی ، ارونقی کرمانی وکتاب های کیهان بچه های زمانِ شاه که برادر خریده بود مثل ، کولیا و ناتاشای زیبا ، ایوان و اژدهای سبز و . . که نقاشی های زیبایش مفتونم می کرد و به وجدم می آورد


در حدِ دیپلم هستم کتاب هایی که خوندم از قبیل عشقی ، علمی ، مذهبی ، کتاب های پلیسی از لاوسون ریچارد و سامسون از پرویز قاضی سعید و غیره . مطالعه به من آرامش میده . وقتی ایران بودیم همیشه برادرم من رو تشویق می کرد پول کیهان هفتگی بچه ها رو به من میداد و من هر هفته چهارشنبه جلوی کیوسک حاضر بودم


فیلم ِ به یاد ماندنی و همیشه دوست داشتنی ام بر باد رفته است که قسمت های آخر فیلم و کتاب را چند سال بعد در کتابخانه مرکزی هامبورگ بنام اسکارلت در دو جلد یافتم که نویسندهء دیگری بعد از 9 سال بعد از چاپ کتاب برباد رفته آن را به چاپ رسانده بود


پیوندهای روزانه

قصه های هزار و یک شب
فیلم میم مثل ِمادر
سایت . . . . . روزنه
سایت جام جم
فیلم افغانی
آموزش ِآشپزی
وبلاگِ آلمانی
وبلاگ آلمانی
آرشیو پیوندهای روزانه


فصلهای گذشته

فروردین 1390

مرداد 1389
اسفند 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386


دلنوشته های قبلی

سکوت
خاطره اي برفي از روزهايي برفي زمستون1388
شعر های عاشقانه
نقاشی های عاشقانه
نقاشی های متحرک lady
نقاشی های متحرکِ فانتازی
تلخ ترین خاطرۀ زندگیم وداع 1
تلخ ترین خاطرۀ زندگیم وداع 2
کوتاه نوشته ای از دورانِ کودکیم
جای خالیت . . . . . رو تختت
گذشته ام نیمی از زندگیم است
روزهایی طولانی در هامبورگ
ویدیو های دوست داشتنیم
بهشتِ اوکراین ؟ ! ! عجب
ه مثل ِ : ه ا م ب و ر گ
اول مه 2008 در هامبورگ
بویی که سرهنگ را دلباخته کرد
تابستون ِ 7 8 3 1 در ایران
خاطرات گهی غمگین گهی شاد در زیر ِپلک های خستهءمن
. . . ماه ِشب ِچهارده . . .
جزئی از خاطرات ِ روزانه
در خلوت ِخیال ِتو
آتش بازی آغاز سال 2009 در کنار ِبرج ِ ایفل
نوری در آنسوی جنگل خاطره ای کوتاه ازکیف تا برلین
traum


سرمیزنم

ربط دار
آکلیس
خوب و مهربون
ستـــــــــــــاره
هزار و یک شب
کویر ِهمیشه سبز
لحظه هارا با تو بودن
عشق هرگز نمی میرد
افشین در سرزمین ِگلها


    Design by : Night Skin